![]() |
![]() |
|
| مقصود از این معامله بازار تیر نیست نی جلوه می فروشم ونی عشوه می خرم ... |
|
یه چند روزی فرصتی دست داد تا چند جلد از کتابهای با نثر دلنشین و قلم زیبای (به نظر خودم) خانم عرفان نظرآهاری رو مروری کنم و خدا می دونه چه آرامشی نصیبم شد ! روایت ذکر شده در ذیل رو از مجموعه :. من هشتمین آن هفت نفرم .: این نویسنده نقدیم می کنم به همه مادران بزرگوار ..
پیامبری و جوانی و درختی در جوار هم بودند پیامبر نامش آشنا بود ! درخت نامش سرو و جوان نامی نداشت او شهیدی گمنام بود .. پیر زنی دوان دوان به سمتشان آمد سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد)و به زاری گفت : پسرم را از تو می خواهم و شفایش را .. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید (بی آنکه نامش را بداند)و به گریه گفت : پسرم را .. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست (بی انکه بداند چرا) و به التماس گفت : شفایش را ... پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت او می دانست فرصت چقدر اندک است پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید .دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند . درخت به پیامبر گفت : چقدر بی قرار بود ! دعائی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را پیامبر به شهید گفت : چقدر عاشق بود دعائی کن ای شهید پسرش را و شفایش را و هر سه به خدا گفتند : چقدر مادر بود ! اجابتی کن ای خدا دعایمان را - پسرش را و شفایش را .. فردای ان روز پیکر پیرزنی را بر روی دست می بردند ـ مردم با گامهای شمرده و بی هیچ شتابی ! و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درخت باز می کرد سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کرده اند پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده است !
ما اینجائیم در این نقطه کوچک ! مدارک برخی نمایندگان هم جعلی است !؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:10 توسط اردشیر |
|
|
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن ( دکتر علی شریعتی )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:40 توسط اردشیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نه درویشم نه صوفی عاشقم نی !
که نالایقتر از نالایقم ... |
|
RSS
|